دیروز باهاش صحبت کردم ، یک حرف های نصفه نیمه زدیم ، خیلی توضیح نداد که چی شده ولی نگرانش شدم این همه سال تلاش کرده ، به همه چیز پشت کرده تا به اینجا برسه ولی حالا که به یک قدمی آرزوش رسیده ، سنگ اندازی ها هم شروع شده ، فقط امیدوارم روزهای آینده خبرهای خوب بشنوم ، اگه مشکلی براش پیش بیاد تا آخر کنارش می مونم حتی اگه مجبور بشم به همه آرزوهام پشت کنم ولی مطمئنم تنها رهاش نمیکنم چون در بدترین شرایط که تنها شدم ، تنها رهام نکرد!
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که من در وحشت انگیزترین شبها آفتاب را
به دعائی نومیدوار طلب کرده ام
تو از خورشیدها آمده ای از سپیده دم ها آمده ای
تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای
در خلئی که نه خدا بود نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم
شای تو بی رحم است و بزرگوار
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است
من بر می خیزم!
چراغی در دست , چراغی در دلم
زنگار روحم را صیقل می زنم
آینه ای برابرآینه ات می گذارم
تا با تو ابدیتی بسازم
"با عرض پوزش از همه دوستان قالب وبلاگ بهم ریخته بود و امروز فهمیدم مجبور شدم عوضش کنم
این مطلب مربوط به هفته قبل می باشد."