جونم براتون بگه اين 16 سال كه درس خوندم به خصوص 8 سال آخرش ( 4 سال
دبيرستان و 4 سال دانشگاه ) چند تا مورد شبيه به هم داشتم. از سال اول دبيرستان كه
رفتم دبيرستان فرهنگ كه تنها دبيرستان ويژه علوم انساني بود ساختمان كوچيك و نا
امني از لحاظ ساخت و ساز داشت و قرار بود محل مدرسه عوض بشه ولي تا وقتي ما اونجا
ديپلم گرفتيم تغيير مكان ندادو بعد از اينكه ما رفتيم جاش عوض شد!( جالبه بدونيد
نه تنها ساختمان مدرسه را ايمن سازي نكردند بلكه از دبيرستان به راهنمايي هم تقيير
كرد تا بچه هاي كوچكتر در اثر زلزله يا حوادث مختلف راحت تر زير آوار دفن بشن)
در مدرسه هم سال دوم مدير مدرسه عوض شد كه از همان روزهاي اول با من و
چند تا از بچه ها از جمله ( حميد قهوه چيان و اميد منتظري ) و عده اي ديگر به خاطر
طرز تفكر و كارهايي كه انجام مي داديم در باطن مشكل داشت ولي در ظاهر چون همه بچه
ها از نظر درسي بهترين هاي مدرسه بودند نمي تونست مشكل داشته باشه! از همون موقع
مطالب نشريه داخلي مدرسه كه چاپ مي كرديم رو لطف مي كردن و سانسور ميكردند ما هم
بعد از چند شماره بي خيال شديم. بدبختي عضو شوراي مدرسه هم شده بوديم و ...
در مدرسه 4-5 تا معلم اساسي داشتم كه تا آخر عمرم بهشون مديونم و دست
بوسشون هستم. و جالب جز دو نفر از معلم هاي ما بعد از رفتن ما از اون مدرسه همگي
ازونجا به دلايل مختلف رفتني شدند و تعدادي معلم تازه كار و جديد و حرف گوش كن
آوردند.
ياد روزهايي كه معلم ها مون داخل مدرسه سر اون مشكلات معلم ها داخل
مدرسه اعتصاب مي كردن و سز كلاس ها نيومدند به خير، ولي حيف كه بعضي ها موش ول
دادند وسط و ...
....................................................................................
_ شاغل هستيد؟
_ نه ، بيكارم.
_ در آمدتون از كجاست؟
_ بنايي!
_ قبلا شاغل بوديد؟
_ آره ، 15 سال راننده شركت واحد بودم. اخراج شدم.الان 3-4 سالي بيكار
شدم.
_ اخراج؟ چرا؟
_ ( يكم مكث مي كنه ) هيچي دنبال يكم حق و حقوق بوديم ... ( مي خنده )
_ توي اعتصاب چند سال پيش راننده هاي شركت واحد بودين؟
_ آره ، يه مدت بازداشت شدم بعدم كه اومدم بيرون اخراج شدم.
_ چند تا بچه داريد؟
_ 3تا ، دو تا دختر و يه پسر
_ خونه مال خودتونه ؟
_ نه ، اجاره است. خواستم وام بگيرم كه خونه رو بخرم ولي به خاطر
سوابقم و اخراجم ندادند ...
.................................................................................
اما در دانشگاه هم كه اومدم وارد تنها دانشگاه تخصصي علوم انساني
ايران و بزرگترين دانشگاه علوم نساني خاورميانه شدم. ساختمان دانشكده ما كه شبيه
همه چيز و همه جا بو جز فضاي آكادميك ، ساختماني كه داخل راهرو هاش كه راه ميري
انگاري زلزله داره مياد( با همه اينها ولي محيط دوست داشتني داره عين روستا ) ! از
سال اول قرار بود جاي دانشكده عوض بشه ولي الان چهار سال گذشته و اتفاقي نيفتاده .
قرار بود اولين دانشكده اي كه به پرديس دانشگاه منتقل مي شه دانشكده ما باشه ولي
انگاري الان قراره كلا دانشكده رو با دانشجو ها و اكثر استاداش در يك حادثه اتفاقي
كلا از روي نقشه محو كنند.
در دانشگاه هم سال دوم رييس دانشگاه عوض شد و خودتون ازون موقع بهتر
از من مي دونيد چه خبر شده و نكته جالب اينكه علاوه بر من حميد و اميد هم در اين
دانشگاه قبول شدند و اينطور كه به نظر آمد آقاي رييس از قيافه آنها هم خوشش نمياد
!!!
در دانشگاه هم 4-5 تا استاد فوق العاده داشتم و دارم كه خودم و
مديونشون مي دونم.
ياد روزهاي تحصن هاي دانشگاه بخير ولي حيف كه بعضي ها موش ول دادند
وسط و ...
..................................................................................
_ خانم چند؟ (دختر جواب نميده و روش رو بر ميگردونه )
_ چيه ؟ چرا انقدر ناز مي كني؟ هر چقدر مي خواي مي دم بت ، جا هم
نداري شب بمون پيشم !
_ اَه ، برو ديگه ، راه رو بند آوردي!
(پژوي 206 مشكي ، حركت مي كنه ميره )، دوست دختره بر ميگرده ميگه :
چرا اينطوري كردي ؟ خوب بود كه !
_ تو نمي فهمي ، از ماشينش
خوشم نيومد. آها اگه اين بي.ام.و بايسته خوبه؟
بعد از چند دقيقه صحبت و خنده هر دو سوار ميشن و ...
بيش از يك سال هست كه توي وبلاگم هيچي ننوشتم. چند روزي بود دلم براي
خودم و آريامنشم تنگ شده بود از ديشب كلي فكر كردم تا پسوردم يادم اومد.
بالاخره دانشگاه و ليسانس هم داره تمام ميشه(البته اگه اجازه بدن)
منظورم به دوستام كه اكثرا درسشون تمام شد و چند تاييي هم اين ترم تموم ميكنن ميرن
دنبال زندگي خودشون و من ميمونم و حوضم(حوض استعاره از سليمان داره) عمر ديگه
ميگذره انگار همين چند روز پيش بود اومدم ثبت نام اولش اينقدر دانشگاه به نظرم
بزرگ و پيچ در پيچ بود كه وقتي دنبال دستشويي گشتم و از هر كي مي پرسيدم يه آدرس ميداد،
كلي گيج شدم رفتم سراغ نگهبان دم در ( اون موقع نمي دونستم كه چند وقت بعد چه
بساطي با اين اتاق نگهباني دارم) سلام.ببخشيد دستشويي كدوم طرفه؟ نگهبان :
دستتشويي؟ نداريم!!
با تعجب بهش نگاه كردم و از اون موقع بود كه اولين روز كلاس ها كه
اومدم دانشكده اولين كاري كه كردم رفتم دستشويي رو پيدا كردم!!!
خلاصه دانشگاه با همه خاطرات خوب و بدش براي من يكسالي هست كه تمام
شده شايد از نظر علمي سر كلاس ها چيزي ياد تگرفتم ولي خارج كلاسا كلي تجربه كسب
كردم . شايد دوستايي كه پيدا كردم هيچ جاي ديگه پيدا نمي شدن شايد استادايي كه
اينجا خارج از كلاس بهم تجربياتي آموختن هيچ جاي ديگه پيدا نميكردم.
شايد اگه چهار سال پيش رفته بودم بهترين شرايط تحصيل برام فراهم بود
ولي هيچ جاي دنيا دكتر پودراتچي و دكتر احمدنيا دكتر شيخي؛ دكتر پيراني و بقيه
استادايي كه بهشون تا آخر عمرم مديونشون هستم پيدا نمي كردم.
توي اين چهار سال فهميدم اگه هيچي از دور و برت نفهمي تو اين كشور
راحت تر زندگي مي كني چون به هر جا از دورو برم كه يكم دقيق ميشم ميفهمم كه توي چه
بدبختي ها و فاجعه هايي داريم زندگي مي
كنيم و بي خبريم.
اين چند وقت اخير نه تنها ديگه از مردن نمي ترسم بلكه به گرمي دستاي
سردشم اگه برسه خدمتم مي فشارم ولي حيف كه نه من از اين شانس ها دارم نه شما!
.........................................................................
_ هشتا تجديدي آوردم ، فكر ميكني بتونم قبول بشم؟
_ كلاس چندمي ؟
_ اول دبيرستانم
_( موندم چي بهش بگم ) آره بابا يكم بخوني قبولي!
_ دانشجو هستي؟
_ آره
_ خوش به حالت خيلي دوست دارم برم دانشگاه. دانشگاه از مدرسه سخت تره؟
_ اگه به رشتت علاقه داشته باشي نه . چه رشته اي دوست داري؟
_ معماري آخه دوست دارم حالا كه مجبورم به بابام تو ساخت خونه ها كمك
كنم اصولش رو تو دانشگاه ياد بگيرم. ولي مامانم دوست داره دكتر بشم. آخه مي دوني
خواهرم چند سال پيش يه مريضي گرفت اون موقع هنوز نيومده بوديم سهرابيه روستامون
بوديم. تا رسونديمش ميانه، دكتر گفت دير آوردينش نتونست كاري كنه چند روز بيهوش
موند و مرد.اگه يه دكتر داشتيم تو روستا اْلآن زنده بود ....
................................................
_ هزينه روزانه خوردو خوراكتون حدودا چقدر؟
_ ( يكم فكر مي كنه) سيگار و مواد هم جزء خوردو خوراك روزانه ميشه؟
_ مواد مصرف مي كني؟
_ ( با خنده ) آره حسابي!
_ چي ميكشي؟
_ كرك ديگه!
_ ترياك و هرويين هم مصرف مي كني؟
_ نه بابا اونا قديمي شده ديگه الان كرك و شيشه رو بورسه!
_ كرك گرمي چنده؟
_ خوبش گرمي 6 هزار تومن ، البته اگه عمده بگيري 5 تومن هم بات حساب
مي كنن. جنس آشغالشم هست ارزون تره!
_ تا حالا سعي كردي ترك كني؟
_ آره دو بار ترك كردم دوباره شروع كردم!
_ چرا؟
_ نشد آخه!
_ چند سالته؟
_ 36 سال ، پسر خوب ، اگه تو هم از زندگي كردن هدف نداشته باشي و
اميدي تو زندگيت نباشه كه به عشقش زنده باشي و كار كني نمي توني تركش كني...!!!
.............................................................
تو اين چهار سال شايد با ده ها شخصيت مختلف آشنا شدم ، هركس تو دنياي
خودش سير مي كنه هيچ دو نفري رو مثل هم نديدم و هيچ كس رو مثل خودم! با هر كي آشنا
شدم سعي كردم ازش ياد بگيرم ولي خيلي ها با اينكه ازم بزرگتر بودن و در ظاهر خيلي
حاليشون بود ولي با يكم صحبت مي فهميدم كه جز 2 متريش و 4تا جزوه دانشگاه هيچي رو
نمي بينه و فكر ميكنه ديگه به ته علم و شخصيت دست پيدا كرده!
خيلي دوست دارم در مورد تجمع هاي اين چهار سال بنويسم ولي ....
................................................................
_ آقا اين كوچه پشتي رو برو يه نگاه بنداز ، يه معتاد داره زندگي مي
كنه تمام وسايلشم وسط كوچس هر روز يه تيكه از وسايلشو مي ده به اين مواد فروشا جاش
مواد ميگيره همون وسط كوچه هم مي كشه! آقا نميدوني زشت بگم ولي دستشويي كه نداره
مي ره ته اين خيابون كه خرابس خودش رو راحت مي كنه!
_ چرا وسط كوچس وسايلش؟
_ جند ماه قبل صاحبخونش با وسايلش لز خونه بيرونش كرد. ازون موقع وسط
كوچس!
_ خودتون هيچ برخوردي نكردين باش ؟
_ نه آقا ما اينجا چند ساله زندگي مي كنيم پيش درو همسايه آبر داريم...!!!
..............................................................
_ سالي چند بار لباس براي خودتون و بچه ها مي خريد؟
_ سالي يه بار اونم به زور، يه وانتي هست ماهي يك بار مياد لباس مياره
ما هم قسطي ازش مي خريم، هر ماه 3 – 4 هزار تومان قسط ميديم.
_ خونه مال خودتونه؟
_ نه ماله برادر شوهرمه. داريم ماهي 100 هزار تومان بهش ميديم كه بعد
اينكه قسطش تمام بشه مال خودمون بشه!
_ خونه مي دونيد قيمتش چنده ؟
_ حدود 17-18 ميليون تومان ... ( يعني حدودا 15 سال ديگه خانه دار
ميشن)
.............................................................
اين داستان ادامه دارد ....